- تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 17:18
کمی دورتر، کمی دیرتر، کمی هرگز
i's - تاریخ: 1398/11/27 ساعت: 20:01
She doesn't knowbut i have seen the moon in her eyesand it's so eleganther eyes lighting up the moon
I hear ya - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:29
It's been a battleyou got hurtand went unhealed for so longsometimes it was a "friendly fire"and sometimes you ended up losing a part of you in this warthey called it collateral damagethey called it l
Somewhere in the world right now - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:29
there is an old woman waking up to the noise kids are making out on the street.an old man is looking for his teetha mom cow is trying to figure out how to cross a river with her baby calfa bunch of performers are taking their final big breaths before the showa baby fox was just bo a bus is moving th...
. - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 21:50
خیلی وقت است از عشق ننوشته ام دردسرایی همچون پیشه ای پدری که گریز از آن بد یمن ست بر روز و شبم چنبره زده و خیال را از روی میز کارم برداشته و عشق را که در کنه، تجسمی آرامش بخش بیش نیست. ولی اگر رو
یک استراحت عمیق - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 10:09
یک استراحت , عمیق , نیاز دارمبی آنکه بدانم شروع شودبی آنکه بخواهم تمامم را در سکون رها کنمو سکوتی هیجان انگیزفرا بگیردم سکوتی خوش طنین چند ثانیه با چشمهایت سماع برقصمبا لبانت تانگویی تنگاتنگبا دستانت سراسر پیکرمسراسر این مجسمه راعشق کنم و همانجا بمانم م.ر
۲۸ - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 1:48
۲۸ رویایی که خواب ماندهمثلِ تئاتری که بازیگرانش روی صحنه نمی آیندو موسیقیِ متن، برای خودش پخش می شودمثلِ وقتی که شیرین ترین لحظه ی عمرمانروی نگاتیودر تاریک-خانهسفید، از آب در می آیدمثلِ چند روزِ پیش که ساعت ها زیر باران دویدمبه این خیال که "آخرش به تو می رسم"و با هم عکس می گیریم، به تماشای تئاتر می ...
؟ - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 1:48
؟ چرا به اندازه ی دیروز حالم خوب نیست؟ دیروز اتفاق خاصی نیافتاد، نه از کسی هدیه ای گرفتم و نه روز تولدم بود، خبر خوبی هم که نشنیدم.....هووممم....عجیبه! امروز اتفاقن هوا به اندازه ی دیروز بد نیست، غذا و میوه هم که خورده ام...اتفاقِ بدی هم نیافتاده... خیلی عجیبه!گاهی با خودم فکر می کنم شاید اصلن دیروز...
مجسمه - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 11:15
حرفم تمام شده اما نمی روماز این به بعداصلن من، لالمن، گیجمن، مانعِ عبورمن، تومن مجسمه ی زمختِ سرنوشتکه هیچ احساسی را انتقال نمی دهدو دور کمرش، ریسمانِ واژگونی از اول بسته استمن اما نمی رومبی دلیلبی نفسبی رمقبی خودمبی خودآاینجا، روبروی تو می ایستمترس از نبودن، برای مجسمه ی با شکوهی چون من، ننگ استننگ
عادی - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 11:15
یک روز خیلی عادی، که داری یک کار خیلی عادی می کنی، یک غریبه را می بینی، که دارد بهت نگاه می کند. بعد، در یک هزارم ثانیه، او را با خودت به خیابان می بری، به سینما، پارک، کوه، به برف بازی، به قاه قاه خندیدن هایت، به سفرهایت، به برایش شعر خواندن هایت، به اتاق ات، به آلبوم عکس هایت...به همه جات. یک هزار
خود - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 11:15
بند گیتار را می گذارد روی شانه اش و عینکش را که دیروز با اسپری سیاه کرده روی چشمانش. کنار یک برچسبِ "توقف ممنوع" می نشیند و ناخن های بلندش را می گذارد روی سیم های گیتار. شروع می کند به آواز خواندن: " میساره مای چیکوب، میساره مای چیکوب....نستا له ژودوب...وووهوو...وووهوو". جیرینگِ هر سکه ای که در کلاه
تابو - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 11:15
ماندنی شده امآنجای دفترت که خالی گذاشته ایو احساس خوبی دارمکه هر شبپُر می شوی از اشتیاقتا بشکنی عاشقانه ترین تابوی جهان راهمین، ما را بس!
گفته بودم، نه؟ - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 11:15
گفته بودم:زخم را بِکَنی، جاش می ماندگفته بودم، نه؟گفته بودم:من و تو ، ما نیست، من و آن استبه خودآ تهِ این رَه، سرِ سودای دگران ستقدمت سخت کن، وَ بروگفته بودم، نه؟احتیاطن این یکی را هم بشنو:من و آن ده انگشتمن و آن سردیِ آغوشمن و آن دردِ خموشمن و آن نطقِ غم اندودِ بهاری که به حق بودهر چه گفتیمغلط بودغ...
Teeth - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 11:15
ما از یک همکلاسی قدیمی مان که الان دندان پزشکی (طب الاسنان) می خواند در مورد دندان عقل پرسیدیم. ایشان هم بدون این که یک بار از واژه ی"عقل" استفاده کند توضیح مفصلی درین مورد داد. حتا گفت که چرا مردم ازین واژه استفاده می کنند.نکته: چیزی که اکثریت ملت می گویند می تواند نادرست باشد. بروم و از اهلش بپرسم...
۲۵ - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 11:15
نیستی اینجامرور می کنم خالی ات رادر کتاب کسل کننده ی شب و روزممدام این بیست و چهار صفحه راراه می رومو هی دوباره راه می رومبقچه ی خالی ام که سخت سنگین استخیابان های خالی از خطوط را صعب العبور تر می کند این که راه می روم امانشانه ی خوبی ستکه به "هستی" نزدیک تر می شومو با هم به صفحه ی بیست و پنج پا خوا...
ایستگاه - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 11:15
کوله پشتی آبیِ نفتی اش را می گذارد زمین، به ساعتش نگاه می کند و بعد به سمتی که اتوبوس از آن می آید.از نیمرخ اش نمی شود خیلی حرف های صورتش را خواند. فقط از کنار عینک دودی اش می شود حرکت چشمانش را دید. انگار متوجه شده چند ثانیه ای ست به او زل زده ام. شاید فقط از روی احتیاط و خیلی غیرمستقیم مواظب اطراف