؟
چرا به اندازه ی دیروز حالم خوب نیست؟ دیروز اتفاق خاصی نیافتاد، نه از کسی هدیه ای گرفتم و نه روز تولدم بود، خبر خوبی هم که نشنیدم.....هووممم....عجیبه! امروز اتفاقن هوا به اندازه ی دیروز بد نیست، غذا و میوه هم که خورده ام...اتفاقِ بدی هم نیافتاده... خیلی عجیبه!
گاهی با خودم فکر می کنم شاید اصلن دیروز و امروز و اتفاقاتش خیلی بر حس و حال من تاثیر ندارند، و این خودم هستم که تصمیم می گیرم حالم چطور باشد...اگر هر روز صبح که درِ اتاقم را باز می کنم لبخند بزنم و به روزِ پیش رو با هیجان و اشتیاق سلام کنم، و اگر آهنگ های موتیوشنال (Motivational) بشنوم و به همه "صبح بخیر" بگویم، آن روز حالم خوب خواهد بود. و بر عکس اگر به واق واقِ سگ همسایه و سرعت پایین اینترنت و چرندِ دوستی که خیلی هم بهش احترام دارم فکر کنم، دلم میگیره. به عبارتِ دیگه احتمال اینکه برای کسی گُل ببرم و در پاسخ سیلی بخورم خیلی پایینه و احتمالِ اینکه با اخم وارد اتاق کنفرانس بشوم و دیگران به من سلام کنند، هم.
بعدش یکهو به ذهنم این خطور میکنه که من در بعضی از روزهای مهم زندگیم که در آنها یک عالمه اتفاقِ خوب افتاده، اندوهگین بودم. چهره ی غمگینی نداشتم ها! اتفاقن میزدم و میرقصیدم! ولی در درون با خودم خیلی بگو-بخند نداشتم. یعنی یا خالی بودم و یا پُر بودم از چیزی که مطمئنم خوشحالی نبود. بعضی روزهای ناگوار هم می تونستم قهقهه بزنم. وقتی این جمله را نوشتم از خودم ترسیدم. یعنی چی؟؟؟ در ناگواری، قهقهه زدن؟؟؟ نکند دارم دیوانه می شوم یا شاید هم خیلی سریع می توانم بی تفاوت شوم...در یک ثانیه از یک حس عمیق، دل بکَنم. به هر صورت هر چی که هست، وحشتناک است. شایدهم دارم زیادی به خودم گیر میدهم.
شاید کیفیت میوه ها نسبت به دیروز خیلی پایین آمده اند. شاید کمی مسموم شده ام...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۳ساعت 18:24 توسط محمدرضا راد |
برچسب:
نویسنده: امیر نصیری