بند گیتار را می گذارد روی شانه اش و عینکش را که دیروز با اسپری سیاه کرده روی چشمانش. کنار یک برچسبِ "توقف ممنوع" می نشیند و ناخن های بلندش را می گذارد روی سیم های گیتار.
شروع می کند به آواز خواندن: " میساره مای چیکوب، میساره مای چیکوب....نستا له ژودوب...وووهوو...وووهوو". جیرینگِ هر سکه ای که در کلاهش می افتد صدایش را رساتر می کند، دل انگیزتر!
رهگذر: عجب صدایی!
رهگذری دیگر: فکر کنم کور نیست. (بلندترین انگشت دستش را به او نشان می دهد*، هیچ واکنشی از طرف او دیده نمی شود)
رهگذر دیگری: فکر کنم این آهنگ فرانسوی ست. شاید هم اسپانیایی.
کلاه پر از پول می شود...
خلوت که شد، عینک اش را بر می دارد، پول ها را جمع می کند. به سوی خانه. همین طور خندان با خودش می گوید:
من دنیای خودم را دارم، چشمان خودم، زبان خودم...
........................
* flip off
برچسب:
نویسنده: امیر نصیری